X
تبلیغات
رایتل
1387/03/14
توسط: بهاره

دیدیش؟!

دل من تـنها بـود، دل من هرزه نـبـود... دل من عادت داشـت، که بمانـد یک جا، به کجا؟! معـلـوم است، به در خانه تو! دل من عادت داشـت، که بمانـد آن جا، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی... دل من ساکن دیوار و دری، که تو هر روز از آن می گـذری! دل من ساکن دستان تو بود، دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری

راستی، دل من را دیـدی ...؟



اینی که این پایین می نویسم از کتاب چند روایت معتبر از مصطفی مستور
قشنگه و به خوندنش می ارزه...

چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم : " برو! " اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم :" بس است برو !" گفتم :"اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست . " اما نرفتی . نشستی و گریه کردی . آن قدر که گونه های من خیس شد . بعد در را گشودم و گفتم : " نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است ؟" و تو خوب دیدی که آن جا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس درهم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی: " اینجا رازی نیست ." گفتم : " راز؟ " گفتی : " من رازم. " و آمدی تا وسط خط کش ها . من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم: " برو!برو! " تو سحر خواندی . من به التماس افتادم . تو چه سبک می خندیدی، من اما همه ی وجودم به سختی می گریست . بعد چشم ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت .آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود . و من میدیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی ، مثل ذرات شن در شن زار ، از سطح دل روبیده میشدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم .
خانه پرداخته شد .خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک . و تو در دل هبوط کردی . گفتم : "چیستی ؟ " گفتی : " راز." گفتم : " این دل خالی است ، تشنه ام ." گفتی : " دوستت دارم ." و من ناگهان لبریز شدم