X
تبلیغات
رایتل
1386/02/28
توسط: بهاره

و چه غمگینانه دوستت دارم...

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او به من می گوید :ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم:ای ناآشنا

بگذر از من،من تو را بیگانه ام

آه از ای دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه یی

ای دریغا،کس به آوازش نخواند

1386/02/21
توسط: بهاره

Midnight

روی تخت دراز کشیده ام ، طعم گس تنهایی را می چشم و به آسمان بالای سرم که پنجره، این دریچه ی همیشه روشن رو به ابدیت ، آن را از من جدا کرده و هم مرا به خلوت سرشار از سکوت آسمان رسانده است خیره شده ام. انگار آبکشی را گرفته ام جلوی چشمانم و ذره های نور از آن بیرون می جهند و چشم هایم را نشانه میروند، چشم هایم را از خواب سنگین - مانند نور بالای اتومبیل رو به رو در یک جاده تاریک- رهایی می دهند .

 

شب ها اگر آسمان شهر دلش نگرفته باشد، تماشای من است و آفریده های خدا که هزاران هزاران هزار سال نوری از من دورند ! و تلاش من که هر شب بوسه ای برایت به آسمان می فرستم.

 

نگاه کن مهربان ! ماه هاست که آسمان ستاره باران شده... و من دل خوشم  به این سادگی های کودکانه که در دنیای بزرگ تو از آن ها خبری نیست.دنیای تو، دنیای آدم های مهم، دنیای خبر های تازه است و من تنها می توانم خوشه های خیالم را از در و دیوار باغ دوست داشتن آویزان کنم ،برای تو که انتهای باغ نشسته ای دست تکان بدهم در نبرد دست هایم با ذرات هوا  مواظب باشم که شب تاب های کوچک را از خواب بیدار نکنم ، آن زمان اگر آسمان همیشه ابری این شهر  بگذارد زیر نو ماه تاب بخورم  و در هر عبور از آسمان یک باغ نیایش به قامت آسمان بپاشم و پاهایم را به آسمان بلند کنم و با نوک انگشتانم لطافت فریب دهنده ابر ها را حس کنم ، در این حس لطیف به سوی تو  بیایم ، دست هایت را بگیرم و با هم به شادی نور و قصه ی شب های مهتابی برویم، شوق مان را در یک حباب بلورین از جنس دوستی بریزیم  آن را میخکوب کنیم به سقف آسمان خدا و اسمش را بگذاریم ستاره ی "من و تو" ستاره "ما" تاب می خورم روی تخت تنهایی و دست به آسمان می برم تا ذره ای از ماه را شکار کنم .   

 

گرچه شب های تنهایی خوب نیست اما به لبخند ماه امیدوارم هستم ، به دستان گرم تو و بوسه هایی که به دست قاصدک ها می سپاری تا شب هایم را با حضور خاطرت پر کنند معتقدم و می دانم پشت خواب تمام ستاره ها و عبور تمامی شهاب ها از آسمان خدا ، آن جا که تو حضور داری معجزه ای است به نام تو.

تو معجزه غیر منتظره ی من برای کشف شیرین ترین طعم دنیا بر لبانت هستی و طاقت قلب کوچکم برای تپش های پیاپی از حس سبز حضورت.

 

شب ، آغاز تنهایی ِ من بدون تو است و شروع خیال من با توست .دلم می خواست ، می توانستم تمام شب های مهتابی روی ستاره ای بنشینم و تماشایت کنم. یا روی تکه ابری دراز بکشم و به عاشقانه های آسمان گوش فرا دهم.به موسیقی آرامش ، موسیقی تکرار نفس هایت در گوش هایم که آرامشی ابدی را برایم تداعی میکند،به موسیقی خیال تو و موسیقی این دل تنگ که گریه همراهی اش می کند، رنگ ماه پخش می شود توی آسمان و ستاره ها هراسان به سمت ماه می روند و غوغایی می شود در آسمان.

 

شب ها اگر خیال تو بگذارد و خوابم ببرد ،پرده ها را می کشم تا ستاره ها مرا نبینند.وقتی که نیستی می دانم گریه ام خواهد گرفت ، نمی خواهم ستاره ها اشک هایم ببینند و به تو خبر دهند ، نمی خواهم ماه ....

 

تنها خوابیده ام و خیال می کنم که هستی، این جا کنار دیوار جای توست، روی این تخت سرد که تنها تو...تو...و حضور تو...می تواند لذت بخشش کند ، سرت را می گذاری کنار صورتم و دستانت به بهانه ی کشفی شیرین گرمای بدنم را مرور می کنند. و لذت نوازش تو ، روح مرا به لذتی جاودانه می رساند ، لذت حضور تو...!

 

تو شب به خیر می گویی و کودکان ذهنم میان خواب ها سراغ تو را می گیرند، دنبال همبازی می گردند، دنبال نگاه تو،راستش نمی دانم به اندازه رصد چند ستاره باید ثانیه ها  بگذرند تا تو بیایی و چشمان ستاره بارانت را ببینم. فقط این را یادت باشد هر جای آسمان ستاره ای دیدی به یاد من باش ، یادت باشد کوچکی هست که دلش، دل کوچکش تو را می خواهد، گرچه به اندازه تمام بزرگی تو جا ندارد ، اما دلش تو را می خواهد.

 

تو نیستی و من بهانه می گیرم ، مانند کودکی که از سر لجبازی پاهایش را می کوبد به آب ، غرق می شوم توی خیال تو و پاهایم را محکم می کوبم و در تداوم این لحظات ذرات خواهشم را برای حضورت در تمام فضای اطرافم پخش می کنم . وقتی ادراک مکان را در کشف خواهش خود برای حضور تو می یابم، شوقی لطیف تمام وجودم را سرشار از نیاز می کند، نیاز به تو، نیاز به لحظه های حضورت. روزها چه کند می گذرند، بدون تو،همه جا سکوت است و سکوت، دلم خنده می خواهد و خودنمایی زیباترین صدف های دنیا ، میان خوشمزه ترین میوه خیالم.

 

تازگی ها  عادت من شده که کوله باری از خستگی ها را هر روز جمع می کنم و شب ها به تو واگذارشان می کنم ، به تو که شب ها با خیال من و یاد تو ، از تصاویر زیبای با هم بودن می سازم . دلم برای تو می سوزد که مرا تحمل می کنی،آشفته ام، بد جور هم آشفته ام، دوری مرا می کشد، می دانم،آخرش روزی از دوری می میرم. و این گاه سرنوشت مکرر انسان است، ترس از دوری ، تنهایی و شب پیوند میان تنهایی و رویاست، شب ، هم آغوشی لذت است و ترس ، لذت حضور تو و ترس تنهایی من ، ترس از تنها ماندن، ترس از خالی ماندن تمام این لحظه ها ، دستانم را به آسمان او که پرده شب را بر بام چشمانم می کشد می برم و از او می خواهم حضور تو را برای دل کوچکی که حضورت را برای آرامشی ابدی می خواهد.

 

خوابم گرفته، می خواهم بخوابم، اما تو نیستی که سرم را آرام بگذارم روی شانه هایت، یا میان آغوشت از فرط خستگی بی هوش شوم و مرا به رویا ببری.

 

عزیزکم :سوره تماشای ماه را با نام تو آغاز می کنم و جاده را می پویم. روشن شب هایم  ،مرغ افسانه ها را به تماشای آیینه  ات خوانده ام ،صدای دیدار می آید و یک سبد طعم لبخند ستاره ، طعم لب های تو...طعم وسوسه کننده تو...

تو نیستی و امشب در خواب آبی عروسک هایم، پیراهنی از لطافت تو بر تن کرده ام ، دستانی می خواهم که لطافت حضورت را به من نشان دهند. میان بوسه هایت ، دسته گلی  چیدم و با تو، تا تو ، به خواب رفتم.

 

با تو ، تا تو، تا رویای همه ی لحظات مسحور کننده دنیا ، تا قلبی پر از آرامش  ِ دریا  که بادبادک های ساده ِ خیال با رنگ های خیره کننده شان بر فراز ساحل و دریا در صحنه زیبای آسمان می رقصند ، رفتم ، به آرامش صدف های آرمیده در آغوش دریا حسادت کردم و نوازش لطیف موج که آن ها را از حضوری متداوم سیراب می ساخت.

 

عزیزکم؛ خواب هایم اگر رنگی نباشد ،قلبم سرخ نباشد و تو اگر نباشی تا شب ها بوسه بارانم کنی ، باور کن که باز هم صورتی ترینی در باور من .

 

شب در تمام زندگی من یعنی فرار از تنهایی که روز ها به آن مبتلا می شوم ، و رسیدن به یک تنهایی بزرگ تر و آن تنهایی من و خیال توست ، شب برای من همان شوق و شور را دارد که برای یک نوزاد گرسنه ، نوزادی که مادرش تمام روز را کار می کند و شب ها خستگی اش را همراه با مهری عظیم تقدیمش می کند. و من مثل طفلی مشتاق،آرامش و حضور تو را از شب می گیرم.

 

شب برای من پر است از چیز های عجیب ، شور انگیز ترین تفریح برای یک من ِ تنها در شب های آفتابی ! این است که آرزو هایم را روی آسمان خدا بکشم و با خودم قرار بگذارم که از روی هر آرزو اگر شهابی رد شود ، آرزویم بر آورده خواهد شد، چه شوق عجیبی ست رد شدن شهاب از آسمان در یک لحظه بدون اینکه انتظارش داشته باشی ، درست مثل خط زدن مشق های شب وقتی انتظار داری معلم مشغول بقیه بچه ها باشد و تو ناگاه شکارش می شوی. یا مثل حضور ناگهانی تو در خواب دخترک کوچک .

 

فکر کن در یک کویر، جایی که می دانی همه اش شن است و شن... و در آن دریا تنها رویایی ست برای صبوری در برابر آفتاب ، گاهی وقت ها خدا می آید و مشق ستاره ها را خط می زند، برای همین است که آدم ها می گویند هر وقت شهابی رد شود و تو آرزویی کنی برآورده خواهد شد، آخر خدا بر خلاف معلم ها وقتی مشق ستاره ها را خط می زند به آن ها نگاه می کند و اگر آرزویت هم آنجا باشد، محال است خدا نگاهی به آن نیندازد . اما این روز ها آدم ها فکر می کنند زرنگ شده اند، آن ها می نشینند و کلی حساب و کتاب می کنند که کی و کجای آسمان قرار است مشق ستاره ها خط زده شود و می روند از شب تا صبح آرزوهایشان را برای خدا قطار می کنند.

 

شب های زمستان یعنی شب های آسمان های سرخ، انگار آسمان روی خودش یک پتوی ارغوانی انداخته است و ستاره ها زیر لحاف نرم ابر ها آرام گرفته اند، برای من ِ تنها یعنی شبی که نیاز به دستانی گرم مانند نیاز به هواست برای زنده ماندن ، چون نیاز کوهنوردی تنها به شعله ای آتش ، در خیالم به شلیاق و مریخ فکر می کنم ، و سوسوی آن چند ستاره که پشت پلکانم پیداست ، زیر آسمان خدا و کنار آرزو هایم می نشینم و به تو فکر می کنم. و با خودم زمزمه میکنم ، دلم تنگ است ، بگذارید، تمام قرص  ِ ماه ِ روشن ِ شب را ، به دست ِ کودک ِ غمگین ِ تنهایی و تاریکی، بسپارم.

 

گاهی از نبودنت دیوانه می شوم اما وقتی دیوانه می شوم ، نه موهایم پریشان می شوند ، نه چشم ها قرمز، جیغ هم نمی کشم .اعتقاد دارم به ماه و تو ماهی ، شب ها کنارم می خوابی، گاهی کامل ، گاهی نیمی از تو و گاه نیستی و آن زمان که نیستی دیوانه می شوم.

 

چه ماه باشد و چه ماه نباشد، چه آسمان ابری باشد و چه نباشد، حتی اگر ستاره ها مرا به بازی خودشان راه ندهند، مجبور باشم بنشینم گوشه ای و غصه بخورم، تا نیمه شب بیدار می مانم برای تو ، هر شب نقاشی نیمه کار ه ام  را از تو تمام می کنم و قابش می گیرم تا روی دیوار اتاقم که پر است از خاطرات تو، جاودانه اش کنم ، تا همیشه بتوانم به تو نگاه کنم.

 

عزیزکم ؛ شب تصویر عاشقانه من است با تو، وقتی نیستی. عزیزکم ؛ هر وقت حوصله داشتی  به آسمان نگاه کن ، اگر بوسه های معلق را دیدی ، بدان که آ ن ها را من به آسمان فرستاده ام. تو نیستی...گاهی آنقدر از تاریکی دلگیر می شوم  که راحت به شب اجازه می دهم تا پلک هایم را ببندد و من در خواب به میهمانی آسمان تو بیایم.

مرا به میهمانی خودت می پذیری؟

1386/02/14
توسط: بهاره

خاطره...

خاطرت آید که آن شب

از جنگلها گذشتیم

بر تن سرد درختان

یادگاری نوشتیم

با من اندوه جدایی

نمی دانی چه ها کرد

نفرین به دست سرنوشت

تو را از من جدا کرد...

بی تو بر روی لبانم

بوسه پژمرده گشته

بی تو از این زندگانی

قلبم آزرده گشته

بی تو ای رویای شیرین

دلم دریای درد است

چون کبوتر های غمگین نگاهم با تو سرد است

ای دلت دریاچه نور

گر دلم را شکستی

خاطراتم را به یاد آر

هر جا بی من نشستی...

1386/02/07
توسط: بهاره

شاید آخرین آپ...

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت