X
تبلیغات
رایتل
1385/01/16
توسط: بهاره

زندگی زیباست ... .

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند،

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی تجربهء شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

من ندانم که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست،

و چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست، گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

چشم را باید شست، جور دیگر باید دید.

آب در یک قدمی است،

روشنی را بچشیم، شب یک دهکده را وزن کنیم،

خواب یک آهو را.

و بدانیم اگر نور نبود،

منطق زندهء پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که پیش از مرجان خلاءی بود در اندیشه دریاها.

زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری؛ تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

1385/01/14
توسط: بهاره

پاییز عشق

بی تو همچون برگ پاییزم          که می لرزد و می ریزد

کسی در این درختستان سراغ از من نمی گیرد           نمیپرسد!

نمی خواهم بدانم کیست مینالد؟           و من بی تو چو شمعم

که می گرید چو میسوزد           اگر باشی

کنار تو آرام میگیرد و می سوزد           و قلبم در تپیدنهای تحمیلی

چو باشی صادقانه میتپد           آرام میگیرد.

1385/01/12
توسط: بهاره

«بیا پشت آن پنجره»

خدایا دلم باز امشب گرفته، بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را، خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا بیا پشت آن پنجره، که وا می شود رو به سوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن، که نورت بتابد به روی دلم

خدایا کمک کن که، پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش، مبادا بمیرد ...

خدایا دلم را، که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگر چه شکسته، شبی می فرستم برایت

1385/01/11
توسط: بهاره

کاریکاتور

کاریکاتور خواننده محبوب من!
1385/01/10
توسط: بهاره

رفتنت آغاز ویرانیست ... .

رفتنت آغـــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن          ابتدای یک پریشـــــــانیست، حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو          چشمهایم بی تو بارانـیست، حرفش را نزن

آرزو داری دگـــــــــــــــــــــر بر نگردم پیش تو          راهمان با آنکه طولانـــیست، حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلــــــــــــــــــــــب مرا          دل شکستن کار آسـانیست، حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محـــــــتاج توام          رفتنت آغــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن

1385/01/09
توسط: بهاره

و بعد از رفتنت ... .

و بعد از رفتنت ...... .

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای رنگ در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم،

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رؤیایی،

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین فرصت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

مریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم.

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد،

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت،

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد،

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد،

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت؛

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد،

و بعد از رفتنت دریا، چه بغضی کرد.

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد،

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد،

هنوز آشفته چشمان زیبای توام،

برگرد!!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق، و انتخاب آن خطا کردم.

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

(( فریدون مشیری ))

1385/01/01
توسط: بهاره

شعر

باز کردم دوباره تقویمم                   روزهایم همیشه تکراریست

شنبه یکشنبه روزهای دگر              زندگی بی حضور تو خالیست

کاشکی یک نفر برای دلم                 حرف های جدید تر می گفت

خسته از شعرهای دلتنگی              کاش شعری سپید تر می گفت

ای خدا بین این همه دیوار                کاش یک پنجره برایم بود

گرچه پاییزی ام ولی ز بهار                نغمه ای تازه در صدایم بود

کاش دوست را میانهء راه                  تک و تنها رها نمی کردیم

کفشهایی که بوی رفتن داشت          کاش هرگز به پا نمی کردیم .