X
تبلیغات
رایتل
1386/04/01
توسط: بهاره

خدا... عشق... تو...

انگار نبودی
انگار نیستی
انگار نه انگار که من دلم گرفته
انگار نه انگار که باران می آید و چتری برای من نیست

دیشب خواب خدا را دیدم
یک کلبه درختی ساخته بود
توی آسمان ِ خودش ، برای تنهایی ِ من، برای اینکه دور شوم از این همه بی تفاوتی آدم ها، از این همه دوری ها، از این همه درد ها از این همه عشق های دروغ، از این همه لذت های ساده!
خواب دیدم خدا دستم را گرفته، از نردبان چوبی بالا می روم، بالای ِ بالا، تا اوج آسمان، جایی که اینقدر درد ها کوچک می شوند که دیگر اتفاقاتی مهم نیستند.
می روم ، می نشینم پیش خدا، توی کلبه، پایین را نگاه می کنم.
دنیا کوچک است
تو کوچکی
آن همه عشق که برایم بزرگ بود هم ، حالا کوچک است
فقط خداست
فقط خداست که حالا بزرگ شده
بزرگ تر از همه چیز

می خواهم خدا برایم بزرگ باشد
خدا که بزرگ باشد، همه چیز برایم کوچک است
همه چیز برایم ساده هست
همه چیز