X
تبلیغات
رایتل
1385/11/19
توسط: بهاره

تو ای نامهربون با من، کمی هم مهربونی کن...

سالها بود که در مزار تنهاییم خفته بودم

ناگاه با مشتی آب سرد بر مزارم بر آشفتم

بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد

بعد از سالیانی احساس کردم نمرده ام

او که بود؟

آیا او همانی بود

که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود؟

خاطرات در برابرم صف کشیدند

موهای خاک خورده ام را

میان دستهای استخوانیم فشردم

حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد

احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ می زد

میان دلهره و تردید مرد سیاه پوش رفت

ولی هنوز خاطراتی که در ذهنم بر آنها

مهر باطل زده بودم در برابرم نقش می بستند

آه چه غم انگیز بود خاطره روز مرگم.


 


دیگر تمام شد
آن ریسمانی که قلبم را به تو بسته بود پاره شد
کجا رفتند ان نگاه های مهتابی
فروغ عزیز شاید راست میگفتی که نجات دهنده در گور خفته ست
ولی نجات دهنده ی من برای نجات من مرا در گور فراموشی مدفون کرد