Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 تیر ماه سال 1385
آسمونی

خواستم امشب به زبون ستاره ها حرف بزنم
ولی گفتم محاله کسی بفهمه
خواستم به زبون بارون صحبت کنم
ولی گفتم کسی باور نمیکنه
خواستم به زبون ماهی ها حرف بزنم
ولی گفتم الان میگن این دختره خل شده دهنشو همینجوری بازو بسته میکنه
گفتم هر جوری شده حرفمو به زبون گلهای یاس میگم
ولی گفتم الان همه میگن بابا حرفتو به فارسی سلیس بزن
تصیمیم رو گرفتم هر جوری شده باید آسمونی با شما حرف بزنم
ولی نه
مگه کسی متوجه میشه؟
راستی کسی اینجا پیدا میشه که یه زبان غیر از زبان آدمیزاد بلد باشه؟

راستی تو چی؟
تو زبون دیگه ای بلدی؟
اگه بلدی به من و بقیه هم یاد بده
یاد بده
یاد بده
یاد بده
یاد .....
چون فقط یاده که میمونه........
خوب فهمیدم چیکار کنم
امشب اصلا حرف نمیزنم.

پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
I give you my heart

 


یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385
شفیق جون

در تاریکی شب سه شمع روشن کردم.

اولی برای بودنت. دومی برای دیدنت. سومی برای بوسیدنت.

و در آخر هر سه را خاموش کردم. واسه در آغوش گرفتنت.


پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385
عشق می گوید ...
عشق نمی پرسه که تو کی هستی فقط میگه تو مال من هستی، عشق نمی پرسه اهل کجایی
 فقط میگه تو قلب من هستی، عشق نمی پرسه تو چیکار میکنی فقط میگه باعث میشی قلب من
 به ضربان بیفته، عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط میگه همیشه با من هستی، عشق نمی پرسه
 که دوستم دازی؟؟؟؟ فقط میگه دوستت دارم!!!

پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385
شفیق جونم ...
زندگی یعنی محبت...محبت یعنی عشق...عشق یعنی شفیق.

عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری