X
تبلیغات
رایتل
1389/07/21
توسط: بهاره

بـ ـاشـ ـه؟

هـ ـر وقـ ـت

            از تـ ـو خـ ـواسـ ـتـ ـم دسـ ـتـ ـم را بـ ـگـ ـیـ ـری،
                         دسـ ـتـ ـمـ ـو بـ ـگـ ـیـ ـر...

نـ ـه هـ ـر وقـ ـت کـ ـه

            فـ ـرصـ ـت کـ ـردی!

                         شـ ـایـ ـد آن وقـ ـت
                                    مـ ـن فـ ـرصـ ـت نـ ـکـ ـردم...


                                                               دسـ ـت تـ ـو را بـ ـگـ ـیـ ـرم!

1388/01/07
توسط: بهاره

خداحافظ عشق من... خداحافظ...

 

خداحافظ  آرام  و قرار موقت  من

 خدا میداند چقدرسخت است گفتنش

مثل عذاب مردن

به دنبالت گریه نمی کنم مسافرمن

خودت گفتی بچگی نکن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمی آیم

 

عزیز دلم

دل از رفتنت بد جوری شکسته

تو نمی مانی ای رویا ها ی خوبم

اما من فقط  به  تو میگویم

و...

فقط برای تو می نویسم

و برای تو می خوانم

ازرنجی که می برم

از دردی که دارم

 

تو می روی و نمی دانی انتظار چقدر سخت است

چقدر سخت است منتظر کسی باشی

که هیچ وقت فکرآمدن نیست

 

چقدر سخت است که آدم را از آرزوهایش دور کنند

او را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند

 

چقدرسخت است دست نوشته هایم را خاک کنند

اسمت از خاطره ها پاک کنند


چقدر سخت است که به نام عشق فریبت دهند

 

تو میروی و نمی دانی من به تو عادت کرده ام

 

حال....

 

اگر می خواهی از ماندن حرفی نزنم


برو حرفی نیست...

 

همیشه برای رفتن بهانه زیاد است

 

آنچه می ماند یک دنیا غصه و یاد است

 

یادت باشد  برای امدن هم بهانه هست

خواستی بیایی، بیا

چشم انتظارت دیوانه ای هست


 برو

اما فراموشم نکن

این دیوانه ی خود را به خاطر بسپار


دنیا همین امروز و فردا نیست

مرا نکن همبازی روزگار

سعی نکن ان روز ها یادت برود

 

میدانم دوستم نداشتی ونداری

یادت باشد دلم را شکستی

 

آنجا دیگر دلی را نشکن

 

برو اما من در امتداد هربهانه ، بهانه ات را می گیرم

 

نگو دیوانه بود سرزنشت می کنند

نگو حقش بود ظالمت می کنند

نگو عشق ما از اول اشتباه بود

می گویند رفیقش نیمه راه بود

نگو دست محبتش را رد کردی

می گویند به خودت  بد کرد ی

نگو زندگیش تباه شد

می گویند برای تو گناه شد

نگو نمی خواهمش آدم زیاد است

می گویند این کار ادم های بد نهاد است

نگو سکوت کرد هر چه تهمت شنید

می گویند شیطان را در چشم های تو دید

نگو بیچاره بود بیچاره ترش کردم

نگو زندگیشو ازش گرفتم

نه نگو


زندگیم رو به تو تقدیم کردم

یه هدیه بود نگوناقابل بود

هر چه بود پیشکش دل بود


نگوهیچی نگو...

 

good-bye.jpg

و در آخر...

 

خداحافظ بهترین ِ بهترین ِ من...

 

خداحافظ بهار...

 

خداحافظ...

1387/12/17
توسط: بهاره

او برای همیشه دیر کرده است!

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟

 http://i7.tinypic.com/24lq2r4.jpg

 نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم

 

او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است

 

گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار تغییر کرده است

 

 خندید به سادگیم آیینه و گفت

 

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

 

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

 

 گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است

 

 در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه!

 

 عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

 

 راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است


http://i4.tinypic.com/106j4af.jpg
1387/10/08
توسط: بهاره

غزل خداحافظی

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ
غریب واژه دیر آشنا خداحافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خداحافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خداحافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش 
سراب تفته چشمه نما خداحافظ
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم و یا خداحافظ
اگرچه با تو سرشتند ؛ سرنوشت مرا
ولی برای همیشه ترا خداحافظ

بهروز یاسمی ( معاصر )

1387/10/07
توسط: بهاره

گله... (Gele! نه Gole یا Galle!)

نمی دونم این شعر از کجا اومده تو ذهن من!! نمی دونم کی شنیدمش! یا کجا خوندمش... یا نویسنده و شاعرش کی هست... فقط می دونم که اونقدر توی فکرم بود که نوشتنش تنها راه واسه نجات ازش بود!!!!



باز گفتم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگویم به کسی

صبح زودی رفتم
گله ها را بردم
سر جویی شستم

باز گفتم
که تو خوبی و قشنگی و تو مستی
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم

گله ای از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردی
همه بستم

لیک دیدم
چشم هایم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدی که بستم...

1387/09/21
توسط: بهاره

دوست دارم فقط برای تو بنویسم...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند...
مثل آسمانی که امشب می بارد...
و اینک باران...
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند...
و چشمانم را نوازش می دهد...
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
در امتداد نگاه تو...
لحظه های انتظار شکسته می شود...
و بغض تنهایی من...
مغلوب وجود تو می شود...

با شگفتی به تماشای گریه ام منشین...!

چیزی نیست... تنها، ترانه ای باریک در تلنبار تنهایی ام ترکید...


چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را...
فکرش هم باعث ترسم می شود!!!
آخر می دانی تو برایم چه مفهومی داری؟
داستان شیدایی پروانه به گرد شمع را شنیده ای؟...
من آن پروانه ی پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت می گشتم تا پر و بال خویش را بسوزانم و از حرارتت نیرو بگیرم...
ای خوب من, ای مهربانم... در اینجا جز سکوت و ترس چیزی نیست...
نمی دانم چرا دلتنگم...
نمی دانم چرا می ترسم...
تصورش را هم که می کنم، می بینم...
بی تو خورشید بر من نخواهد تابید... بی تو زندگی سرد می شود...
بی تو بهاران خزانی برایم بیش نیست... بی تو گل های گلدانم نخواهند رویید...
بی تو حتی خورشید هم بر سینه ی آسمان نخواهد درخشید...
بی تو حتی پرندگان هم نخواهند خواند...
پس بمان که دستان یخ زده ام نیازمند توست...

تویی که قلبی به پاکی و زلالی چشمه ساران داری...

تویی که بر من طلوع کردی... فکر غروب هم دیوانه ام می کند!...
پس بیا جستجوگر باشیم و با هم واقعیت عشق را درک و لمس کنیم!
می دانم  که اطمینان کافی نداری!

ولی حتم دارم که این سطر های آرام را می خوانی و چشمه های مواج احساساتت را در آینه شکسته ی حرفهای من تماشا می کنی!!

شاید باور نکنی اما از من فقط همین کلمه ها که با شوق به سوی تو بال می زنند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرف هایم را برای تو نمی تواند بنویسد و جوهرش پایان می پذیرد...
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال روزنامه را بپرسی...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی...
شاید کودکی با شیطنت اعلامیه سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه شان بکند...
تمام دغدغه ام این است که اگر غروب بیاید...
آیا دستی برای نوشتن و قلبی برای تپیدن برایم باقی خواهد ماند؟!
شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برای تو بنویسم...
بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم دوست دارم هر چه که در این دنیای خاکی وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنویسم...
دوست دارم به هیبت کلمه ای نجیب در بیایم تا رهگذران زیر آفتابی نارس مرا زمرمه کنند...
می دانم خسته ای اما دوست دارم اجازه بدهی کلمه هایم لحظه ای روبرویت بنشینند و نگاهت کنند...
مهربانم می خواهم که برایم همیشگی بمانی...
و فکر غروب را از من بگیری...

باشه بهترین بهترینم؟!

1387/09/08
توسط: بهاره

فراموشت نمی کنم... هرگز... فکرشم نکن!

امشب همه چیز رو به راه است...
همه چیز آرام... آرام... باورت می شود؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یاد تو"
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفته ام!
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم!
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم... بی صدا کنم!
تو نگرانم نشو!!
همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی!
یاد گرفته ام... نفس بکشم بدون تو... و به یاد تو!
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم... و بدون شانه هایت...!
یاد گرفته ام... که دیگر عاشق نشوم به غیر تو!
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم...
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم!
اما هنوز یک چیز هست... که یاد نگر فته ام...
که چگونه...!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم...
تو نگرانم نشو!!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت...

1387/08/29
توسط: بهاره

خیلی دور ا فتاده ام...

تنم پر از صدای غریب دلتنگیست...
چونان ماهی دور افتاده ای که نفسهای آخر را سر میکند...
یادت نرود...
یادت نرود آوای من...
میان این سنگریزه های کوچک و دوست داشتنی...
میان این سپیدی درد آلود...
میان این آبی آرام...
گوش ماهی کوچکی منتظرت میماند...
که شاید روزی بیایی...
گونه هایش خشکیده...
آخر تمام اشکهایش را برای خاطره هر چند کوچک از تو باخته...
دروغ گفتند...
تو نیامدی...
میان این نا امیدی و حسرت جوانه ای شکوفه داد...
باشد...
اگر اشکهایم تمام شدند...
لبخند باریکم هنوز باقیست...
و برای آمدنت لبخندی دوست داشتنی را هدیه می دهد گوش ماهی کوچک من...





1387/08/27
توسط: بهاره

باید فراموشت کنم...

باید فراموشت کنم، چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود، آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را، بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود، در نقش یک عاقل روم
نه شب دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست، تا بعد بهتر می شوم
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم بخود
وقتی عروسی می کند، آن می کنم، این می کنم

هرچه دعا کردم نشد، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب، نه باران، نه مرد... تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود، با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست، درعشق گلچین می کنم

کم کم ز یادت می روم، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش، صدبار تضمین می کنم

1387/08/20
توسط: بهاره

باور کنید... رفتار من عادی است...

 رفتار من عادی است!
 اما نمی دانم چرااین روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند،
 از دور می گوید:
"این روزها انگار حال و هوای دیگری داری"!
امامن مثل هر روزم.
با همان نشانی های ساده و با همان امضا.
همان نام و با همان رفتار معمولی؛
مثل همیشه ساکت و آرام؛
این روزها تنها حس می کنم
گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم؛
حس می کنم از روزهای پیش
قدری بیشتر این روزها را دوست دارم؛
گاهی - از تو چه پنهان -
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم؛
این روزها گاهی از روز وماه و سال..
از تقویم از روزنامه بی خبر هستم؛
حس می کنم گاهی کمی کمتر،
گاهی شدیدا بیشتر هستم؛
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم جور دیگر می پرستم،
از جمله دیشب هم دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود،
 من کاملا تعطیل بودم،
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - دراتاقم راه رفتم،
با کفش هایم گفتگو کردم و
بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم؛
چیزی ندیدم:
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد؛
انگار از لابه لای کاغذ تاخورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد؛
دیشب دوباره بی تاب
در بین درختان تاب خوردم،
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم،
در آسمان گشتم
و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم؛
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم؛
دیشب پس از بیست سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم،
دیشب برای اولین بار دیدم
که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب ،یک غنچه مریم هم
برای مردنم کافی است؛
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند!
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند
اما غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم:

                                        «رفتار من عادی است.»